آرزویی که هیچ
وقتی هیچ حرفی برای گفتن نیست
خیلی وقتها آدم زود تصمیم می گیره و من از اون دسته آدمهای کنشی بودم و تقریبا" هستم. چون همیشه فکر می کنم باید همه چی روی اصول باشه که نیست و نمی تونه باشه. اما در مورد صبوری در مشکلات لنگه ی من پیدا نمی شه. ولی به یه چیز کاملا اعتقاد دارم و اون اینه که همیشه اتفاقایی که به نفع ماست برامون می افته و هیچ چیز بی دلیل نیست. لااقل در این مورد بدبینی ندارم. من فقط پنیری رو که جلوم هست می خورم و توجهی به گربه و تله ندارم. هرچه پیش آید خوش آید. می پیچی لای پن کیکهایم لای انگشتم می مالی روی گونه هام بوی رژ می دهی رنگ به رنگ می نشینی پشت پلکهام سالهاست افتاده ای از اتفاق ناگزیرم از پشت کرکره های قرمزت هنوز دید می زنی شاید می نوشی چای از چشمهام خواب دیده ام باز بالا نمی رود از پیراهنت دستهام سرخ می شود اینبار هم خجالت زنانگی ام که هنوز جا مانده ام لای اشکها و لبخندهام قبلا" کارهایی برای دیگران کردم که حالا نه یادم هست و نه واسه ی نزدیکترین هام انجام می دم. اینو وقتی متوجه شدم که یه دوست یه پیشنهاد ساده برای مشکل شخصی ام داد و من متوجه شدم چقدر خودم رو از خودم دریغ کردم و چقدر اطرافیانم رو نادیده گرفتم. خیلی وقتها من هم در مقابل مشکلات آسون ترین راه حل ممکن رو انتخاب می کنم. انگار که توی سرم هیچ مغزی نیست و هیچ اندیشه ای. یادم میره که باید خوب فکر کنم. یادم میره که با آدمها نمی شه مثل یه عروسک کوکی رفتار کرد و هر آدمی یه شخصیت خاص خودش رو داره و من باید بشناسمش. خیلی بچه گونه آدمهای اطرافم رو از زیر چشم می گذرونم بی اینکه یادم بیاد برای شناختن آدمها و شخصیتشون چقدر وقت می گذاشتم اما حالا حتی واسه نزدیکترین کسم این حرمت رو قائل نیستم. ما همه مون یادمون میره که با دیگرون محترمانه برخورد می کنیم و حسابی وقت می ذاریم ولی واسه خودمون و نزدیکامون اونقدر که باید ، نه! من از این فراموش کاریم حسابی ناراحتم و دلم می خواد بتونم همیشه حضور ذهن داشته باشم تا زندگی ام خوب باشه. گفت : بهتر است از خودت بنویسی و از تجربیات شخصی ات. از همسرت و زندگی ات حتی شده یک سطر ... این روزها تمام دغدغه ی فکری ام مادرشوهر نازنینم است که تمام زندگی اش قرآن و نماز و دعاست و با هیچکس هیچ کاری ندارد. تمام آرزویش رفتن به مکانهای زیارتی ست که قسمتش نمی شود. همه ی غمش نیمه ی شعبان امسال است که دوست دارد برود قم و جمکران اما هیچ همراهی ندارد. سه روز در خانه اعتکاف کرده بود و من همه ی افتخارم به تصحیح غلطهای قرائتش در قرآن بود. یک جور دلبسته ام کرده است که نمی دانم چطور این عشق سرشار را در وجودم پاسخی بیابم. تنها راهی که بنظرم می رسد این است که سعی کنم حداقل یکی از آرزوهایش را که بودن در جمکران در روز نیمه شعبان را برآورده کنم تا هم خودم احساس رضایت کرده باشم و هم او شاد شود. سینوهه ، پزشک مخصوص فرعون نویسنده : میکا والتاری مترجم : ذیبح الله منصوری --------------------------------------------------------------------------------- نام من ،نویسنده این کتا ب (سینوهه) است و من این کتاب ر ا برای مدح خدایان زیرا از خدایان خسته شده ا م .من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ام. من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم. آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید،سیرم. من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور مادی و معنوی کتابی می نویسم. هرچه تا امروز نوشته شده ، یا برای این بوده که به خدایان خوش ا مد بگویند یا برای این که انسان را راضی کنند. من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم. من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک ،روز و شب ،با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند. حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را شمار خدایان درآورند بازانسان است ومثل ما می باشد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مقدمه ای از کتاب سینوهه طبیب بود که از زبان خویش به قلم میکا والتاری نوشته شده است . کتابی که از حیص تاریخی و توضیح وقایع مصر باستان مستندی ارزشمند می باشد . از پستهای بعد بطور سریالی اقدام به نشر وبلاگی این رمان تاریخی ارزشمند خواهم نمود . امید است مفید واقع گردد. بهر حال برای مطالعه ادامه ی مقدمه ی فوق که از زبان نویسنده ( سینوهه ) نوشته شده است به ادامه مطلب توجه کنید : حرفهایی هست که حتی به اندازه ی خرج کردن یک پست هم نمی ارزد اما من بنا به حس انسانی ام که خیلی ها صرفا" ادعایش را دارند مجبور شدم چیزی بنویسم وگرنه مدتهاست هم از اهل ادب دوری می کنم هم از دوستان و هم از صاحب نظرانی که درکشان می کنم به خاطر انزوایی ناخواسته و اجباری شان. گاهی دلم می سوزد برای کسانی که هنوز عرصه ی ادبیات ایران را چنان جدی گرفته اند که به هر کسی که قلم بدست می گیرد می پرند و سرکوبش می کنند تا نکند روزی روی دستشان بلند شود یا چنان برخیزد که خود از صفحه ی اذهان پاک شوند. که البته فراموش شدگان سالهاست فراموش شده اند. یا اگر هستند از فرط فشارهایی که انزوا برایشان به ارمغان آورده به ورطه ی خاله زنک بازی و سخن چینی و دو بهم زنی کشیده شده اند. اما من همیشه با تمام وجود درکشان کرده ام و کاری به کارشان نداشته ام. چون اهل فرهنگ هم خود به نوعی بشر است و بشر در شرایط سخت می شود گرگ زخم خورده. اما من نه از روی ترس که به دلایل شخصی که تاهل هم یکی از آنهاست همه ی دوستان را چنان رها کرده ام که انگار از ابتدا نبوده اند که البته بودنشان چنان هم واجب و مهم و تاثیرگذار نبود. روزگار تایید طلبی من هم گذشته. هویت من در تمام وجود من جریان دارد و حتی با مردنم هم ضایع نخواهد شد پس نیازی به اثبات آن ندارم. حتی اگر کسی نباشد که سرام را بگیرد. یعنی نیازی به اینکه اهل ادب تاییدم کنند ندارم. همینکه پدر شوهر کم سوادم و خواهر شوهر نا آشنا به ادبیاتم داستانی را که می نویسم می فهمد و از ته دل برای شخصیت هایش و برای اتفاقاتی که از همین جامعه برگرفته شده است غمگین می شود احساس رضایت می کنم. روزنامه یا خبر آدمها را خشن می کند اما من از جامعه و حرفهایی که دارم داستان می سازم تا خواننده ام خودش از اتفاقات دلخراش جامعه ام آگاهی یابد. من به هوش و ذکاوت مخاطبم احترام می گذارم نه اینکه با تحویل یک دنیا کلمات غیر ملموس و دزدیده شده از غرب و داستانهایش دست به توهین بزنم. با تمام اینکه بیست و چند سال از عمرم می گذرد این درک را دارم که گذشته ها گذشته و نمی توانم خودم را در گدشته هایی که از دست رفته محبوس کنم. و تجربیاتی داشته ام که بعید می دانم از دیگران. توی تجربیاتم آموخته ام زندگی همه اش کتاب و تئوری نیست یا لااقل در ایران. آموختم باید با درد مردم شریک شد نه اینکه کنار کشید و از دور آه کشید. اتفاقی که برای اهل ادب افتاد فقط گوشه ای از تمام رخدادهایی ست که برای جامعه مان افتاده. حالا نه افسردگی معنی دارد و نه به جان هم افتادنها. اکثریت جامعه مان قشر کارگری ست که غم نان دارند نه غم کتاب و ادب و هنر. نان یعنی پول و یعنی زیر ساخت یک جامعه. تا نیاز مادی رفع نشود همه چیز بی معنی ست. مردم با ما قهرند چون سر برده ایم توی پوستمان و غمی ماورایی داریم. اما اگر لباس کارگری بپوشیم و با آنها عرق بریزیم چه اتفاقی می افتد؟ آیا چیزی جز اعتماد به دست می آید ؟ اعتماد یعنی سر سپردن برای قبول تغییر. برای بالا زدن آستین همت. باشد. من سپاسگذارم را اشتباه نوشته ام. آیا چنان جنایت بزرگی مرتکب شده ام که روی تمام اتفاقات جامعه را بپوشانم؟ آیا سزاوار مرگم ؟ باشد . خیلی مانده ادعای نوشتن بکنم. اما آیا بیشتر از کسانی که مدعی انجام کارهایی بزرگ بوده اند اما عمل درشان نبوده تقصیر کار بوده ام ؟ حتی اگر مدعی باشم کجای گوش این دنیا را کر کرده ام ؟ به که گفته ام شاهکار کرده ام ؟ یا جهان را عوض کرده ام ؟ تمام ادعایم شاید فقط این بوده که تمام انسانهای دنیا را درک کرده ام و با دردهایشان درد کشیده ام و با شادیشان شاد شده ام. اگر این هم خطاست پس چه کسی باید حس همدردی داشته باشد ؟ اگر بنا به این باشد که هرکس به فکر خودش باشد من هم کلی مشکلات دارم که می توانم به آنها فکر کنم. خانه ، ماشین ، کار ، پول ، مادر ، پدر ، همسر و هزار درد بی درمان. ولی آیا همه ی اینها آنقدر مهم هستند که من بخاطرشان غرق شوم ؟ واضحترین جواب این است که من هم مثل بقیه بالاخره هم صاحب خانه می شوم و هم پول و ثروت اما آیا می توانم چشمم را ببندم و مردمی را نبینم که به خصومت به من که می توانستم کاری بکنم اما نکردم نگاه می کنند ؟ آیا می توانم یک لقمه نان راحت قورت بدهم وقتی کسی در آن سر شهرم یا کشورم دارد گرسنه می خوابد ؟ من دارم و عروسی آنچنان می گیرم با مخارج کلان ، آیا دیگری دارد که حتی فقط یک عقد ساده بگیرد؟ من دارم که برای گوشی و ماشین و عروسک پول خرج کنم آیا دیگری دارد؟ اینکه دارم دلیل بر این نیست که از پولم به کسی بدهم. گدا که پرورش نمی دهم . اصلا" از گدا جماعت بدم می آید و تا می توانم کمک نمی کنم اما همسرم شاید که دل رحمتر از خودم باشد پولی کف دستش می گذارد. گدا یعنی چه؟ اصلا" شده فکرش را بکنید ؟ گدا یعنی معضلی اساسی یعنی غده ی سرطانی یک جامعه ی مریض. کار از اینها گذشته . شخصیت افراد هم مهم است . اصلا" بی خیال… باز دردهایم تاره شد. چه می شود کرد قلبی مهربان داشتن اینطور چیزها را هم دارد. البته نمی دانم حقیقتا" یا من ساکت شده ام یا صدا به جایی نمی رسد. اما خسته نسیتم و بلکه مسمم تر. فقط خوب که نگاه می کنم نگاهم لای نگاههای خسته ی مهجور واقع شده ای گم می شود و با شرمساری دیده می گیرد و یا حتی سکوت سفید رنگم لای هیاهوی بی صدای همین نگاههای سرد ولی پرحرارت ِ همین دلخسته ها به سیاهی و خاموشی می رود. آنقدرها هم مثل گذشته تب و تابی ندارم. گاهی واقعیتها مثل لباسی از یخ چنان می چسبد به تنم که هر روز و هر روز می فهمم حرارت مرده است. درست مثل آتشی که خاکسترش مانده. خاکستری که یا آب می بردش یا باد و همه اش باز برمی گردد به ابتدا یعنی همین آب و خاک. پس همان بهتر که نبودم. اما حالا که هستم نمی دانم وبلاگم چه ملغمه ای خواهد بود. به هر حال من هم هستم.

نمی نویسم
ادامه مطلب


