برگرد...
نان خرد میکنم
و فنجانها را میچینم روی میز
با یک قاشق شکر
یک صبح دوست داشتنی و زیبا
طعم عسل صدایت میکند
زود برگرد
ساوالان چشمهایش مه آلودست
امروز جای کفشهایت را
گریه کرد باز
زود برگرد
اردبیل تنهاست
زود برگرد...
وقتی هیچ حرفی برای گفتن نیست
نان خرد میکنم
و فنجانها را میچینم روی میز
با یک قاشق شکر
یک صبح دوست داشتنی و زیبا
طعم عسل صدایت میکند
زود برگرد
ساوالان چشمهایش مه آلودست
امروز جای کفشهایت را
گریه کرد باز
زود برگرد
اردبیل تنهاست
زود برگرد...
یک قدم تو
دو قدم چرخش تابلوی خطر سقوط
چند قدم آنورتر
موج بلندی ـ سایه ها
روی چمنهای سوخته
والس شبانه زیر ماه
من
حیران
و خیالت
با سایه ای که دور میشود
می افتد توی سرازیری
توی رود
باد می پرد زیر روسری
لچک ات کو سارای عزیز
میخواهم ساوالان را به نامت کنم
و بابونه های عاشق را
بیندازم توی دامنت
فقط
پاکی چشمهایت را برایم بگذار
و وفاداریت
یک قدم تو
هزار قدم من
هزار و یک شب زیر نور ماه
یک روز باید لای زونکن ها
دنبال خودم بگردم
دنبال مدام ـ خودم از روزی که فهمیدم
و ریز نمره بزنم
برای تلخی ۱۰ هایم بخندم
و می دانم که بارها افتاده ام
از عاشقی
از قاب عکسی با لباس سپید
و از چشمهای همیشگی ـ دوستی
یک روز باید همه را بخندم
میترسم لبهایم بلرزد
و با نیروی گریز از مرکز
و گشتاور نمیدانم چند فیزیک
یا مثل سیب نیوتن
تک لبخندهایم سقوط کنند
باید برای خوشی یونگ هم که شده
از ته دل بخندم به اشکها
و ابلهانه داد بزنم خوشبختم
باید افتاده هایم را با لبخند بردارم
و زخمهایم را نوازش کنم
شاید یکروز توی تنهایی ام
شمعی روشن کنم
به یاد زرتشت ـ نیچه.
از جمله تنهایی هام و چرایی اش.
دوست عزیزی که با امانت دادن یک کتاب خوب و با کمک به باور زخم خورده ام بهم فهموند من همیشه تنها خواهم ماند و این تنهایی اونقدرها هم زشت و چرکین رو نیست بلکه زیبایی های خاص خود را دارد.
فهمیدم تنها هستم چون خودم انتخاب کرده ام و نخواسته ام مثل بقیه به کمهای روزگار دل خوش کنم و هیچ توقعی از زندگی نداشته باشم.
تنها هستم چون قلم به بدست گرفتن را انتخاب کرده ام نه قفل زدن به فکر و زبان و حقیقتها.
تنها هستم چون تنها من نیستم که چنین دردی دارم. چون متعلق به دنیایی هستم که لازمه اش عاشقیه.
عشقی عرفانی و توام با رنج و شادی.
تنها هستم چون روح هزاران تنهای پیش از من و پس از من در من جاری ست و در خیلی از تنهاهای دیگر.
در واقع من در بین آنها یک فرد عادی هستم اما در بین مردم عادی یک غیرعادی محض.
برای من جالبه که تمام اتفاقات زندگیم همیشه من رو به سوی تنهایی برده و هیچ وقت حتی خواسته و یا ناخواسته عاملی که باعث از بین رفتن آن شود وجود نداشته و زاده نشده است.
این یعنی سبک بودن از هر وابستگی و نوشتن هم هیچ وابستگی را برنمی تابد.
فقط یک چشم بینا و یک ذهن خلاق لازم دارد که با هر اتفاق خارجی مثل یک سوژه رفتار کند.
ممنون دوست عزیز. ممنون که من را به من باز رساندی و با رنجهام آشنا کردی.
اسم وبلاگم رو گذاشتم آرزویی که هیچ ... به چند دلیل :
یک واسه اینکه اسم یکی از داستانهامه.
دو واسه اینکه آرزوهای هیچ شده ی زیادی داشتم و دارم.
سه واسه اینکه می خوام همیشه مورد دوم توی ذهنم باشه تا دیگه آرزو نکنم که البته نمیشه.
وقتی یاد کودک اندیشی های پنج شش سال پیشم می افتم هم دلم می گیره و هم می خندم و هم جوش می زنم.
و باز همه ی ای کاش ها و آرزوها شروع میشه که همش هیچه.
دختری بودم با رویاهای صورتی و سبز و فیروزه ای.
دختری که فرشته ی اندیشه های سبز و یشمی ـ شبنم یک ستاره بود و شوق رسیدن به ستاره های طلایی همه ی تنش را مست می کرد.
با قلبی بهاری و لبخندهای آبدار تابستانی افتاد توی حوضک پاییز و آخرش زسید به زمستان.
اما مگر فصلها تمامی دارند؟
باز شد بهار و حالا اواخر تابستانش است.
اینبار طلایی شده ام از برگهای تقویمی که هی میریزد و من شده ام نو عروس پاییز عاشق با پیرهنی از سبزها و زردها و نارنجی ها و قرمزهای آتشین.
دیگر وقت سوختنم نیست.
شراره شده ام برای سوختن هرچه غصه ی خاطرات گذشته.
و نه آرزویی و نه آرزویی و نه رسیدن به هیچی ...
در آرامش، پذیرش کامل هرچه اتفاق خوب یا بد و عاشقانه زیستن با هرچه خاطرات تلخ و شیرین.
خیلی وقتها آدم زود تصمیم می گیره و من از اون دسته آدمهای کنشی بودم و تقریبا" هستم. چون همیشه فکر می کنم باید همه چی روی اصول باشه که نیست و نمی تونه باشه.
اما در مورد صبوری در مشکلات لنگه ی من پیدا نمی شه.
ولی به یه چیز کاملا اعتقاد دارم و اون اینه که همیشه اتفاقایی که به نفع ماست برامون می افته و هیچ چیز بی دلیل نیست.
لااقل در این مورد بدبینی ندارم.
من فقط پنیری رو که جلوم هست می خورم و توجهی به گربه و تله ندارم.
هرچه پیش آید خوش آید.

می پیچی لای پن کیکهایم
لای انگشتم
می مالی روی گونه هام
بوی رژ می دهی
رنگ به رنگ می نشینی پشت پلکهام
سالهاست افتاده ای
از اتفاق ناگزیرم
از پشت کرکره های قرمزت هنوز
دید می زنی شاید
می نوشی چای از چشمهام
خواب دیده ام باز
بالا نمی رود از پیراهنت دستهام
سرخ می شود اینبار هم
خجالت زنانگی ام که هنوز
جا مانده ام لای اشکها و لبخندهام
قبلا" کارهایی برای دیگران کردم که حالا نه یادم هست و نه واسه ی نزدیکترین هام انجام می دم.
اینو وقتی متوجه شدم که یه دوست یه پیشنهاد ساده برای مشکل شخصی ام داد و من متوجه شدم چقدر خودم رو از خودم دریغ کردم و چقدر اطرافیانم رو نادیده گرفتم.
خیلی وقتها من هم در مقابل مشکلات آسون ترین راه حل ممکن رو انتخاب می کنم.
انگار که توی سرم هیچ مغزی نیست و هیچ اندیشه ای.
یادم میره که باید خوب فکر کنم.
یادم میره که با آدمها نمی شه مثل یه عروسک کوکی رفتار کرد و هر آدمی یه شخصیت خاص خودش رو داره و من باید بشناسمش.
خیلی بچه گونه آدمهای اطرافم رو از زیر چشم می گذرونم بی اینکه یادم بیاد برای شناختن آدمها و شخصیتشون چقدر وقت می گذاشتم اما حالا حتی واسه نزدیکترین کسم این حرمت رو قائل نیستم.
ما همه مون یادمون میره که با دیگرون محترمانه برخورد می کنیم و حسابی وقت می ذاریم ولی واسه خودمون و نزدیکامون اونقدر که باید ، نه!
من از این فراموش کاریم حسابی ناراحتم و دلم می خواد بتونم همیشه حضور ذهن داشته باشم تا زندگی ام خوب باشه.
گفت : بهتر است از خودت بنویسی و از تجربیات شخصی ات. از همسرت و زندگی ات حتی شده یک سطر ...
این روزها تمام دغدغه ی فکری ام مادرشوهر نازنینم است که تمام زندگی اش قرآن و نماز و دعاست و با هیچکس هیچ کاری ندارد.
تمام آرزویش رفتن به مکانهای زیارتی ست که قسمتش نمی شود.
همه ی غمش نیمه ی شعبان امسال است که دوست دارد برود قم و جمکران اما هیچ همراهی ندارد.
سه روز در خانه اعتکاف کرده بود و من همه ی افتخارم به تصحیح غلطهای قرائتش در قرآن بود.
یک جور دلبسته ام کرده است که نمی دانم چطور این عشق سرشار را در وجودم پاسخی بیابم.
تنها راهی که بنظرم می رسد این است که سعی کنم حداقل یکی از آرزوهایش را که بودن در جمکران در روز نیمه شعبان را برآورده کنم تا هم خودم احساس رضایت کرده باشم و هم او شاد شود.
حرفهایی هست که حتی به اندازه ی خرج کردن یک پست هم نمی ارزد اما من بنا به حس انسانی ام که خیلی ها صرفا" ادعایش را دارند مجبور شدم چیزی بنویسم وگرنه مدتهاست هم از اهل ادب دوری می کنم هم از دوستان و هم از صاحب نظرانی که درکشان می کنم به خاطر انزوایی ناخواسته و اجباری شان.
گاهی دلم می سوزد برای کسانی که هنوز عرصه ی ادبیات ایران را چنان جدی گرفته اند که به هر کسی که قلم بدست می گیرد می پرند و سرکوبش می کنند تا نکند روزی روی دستشان بلند شود یا چنان برخیزد که خود از صفحه ی اذهان پاک شوند. که البته فراموش شدگان سالهاست فراموش شده اند.
یا اگر هستند از فرط فشارهایی که انزوا برایشان به ارمغان آورده به ورطه ی خاله زنک بازی و سخن چینی و دو بهم زنی کشیده شده اند.
اما من همیشه با تمام وجود درکشان کرده ام و کاری به کارشان نداشته ام. چون اهل فرهنگ هم خود به نوعی بشر است و بشر در شرایط سخت می شود گرگ زخم خورده. اما من نه از روی ترس که به دلایل شخصی که تاهل هم یکی از آنهاست همه ی دوستان را چنان رها کرده ام که انگار از ابتدا نبوده اند که البته بودنشان چنان هم واجب و مهم و تاثیرگذار نبود.
روزگار تایید طلبی من هم گذشته. هویت من در تمام وجود من جریان دارد و حتی با مردنم هم ضایع نخواهد شد پس نیازی به اثبات آن ندارم. حتی اگر کسی نباشد که سرام را بگیرد.
یعنی نیازی به اینکه اهل ادب تاییدم کنند ندارم. همینکه پدر شوهر کم سوادم و خواهر شوهر نا آشنا به ادبیاتم داستانی را که می نویسم می فهمد و از ته دل برای شخصیت هایش و برای اتفاقاتی که از همین جامعه برگرفته شده است غمگین می شود احساس رضایت می کنم.
روزنامه یا خبر آدمها را خشن می کند اما من از جامعه و حرفهایی که دارم داستان می سازم تا خواننده ام خودش از اتفاقات دلخراش جامعه ام آگاهی یابد. من به هوش و ذکاوت مخاطبم احترام می گذارم نه اینکه با تحویل یک دنیا کلمات غیر ملموس و دزدیده شده از غرب و داستانهایش دست به توهین بزنم.
با تمام اینکه بیست و چند سال از عمرم می گذرد این درک را دارم که گذشته ها گذشته و نمی توانم خودم را در گدشته هایی که از دست رفته محبوس کنم. و تجربیاتی داشته ام که بعید می دانم از دیگران.
توی تجربیاتم آموخته ام زندگی همه اش کتاب و تئوری نیست یا لااقل در ایران. آموختم باید با درد مردم شریک شد نه اینکه کنار کشید و از دور آه کشید.
اتفاقی که برای اهل ادب افتاد فقط گوشه ای از تمام رخدادهایی ست که برای جامعه مان افتاده. حالا نه افسردگی معنی دارد و نه به جان هم افتادنها.
اکثریت جامعه مان قشر کارگری ست که غم نان دارند نه غم کتاب و ادب و هنر. نان یعنی پول و یعنی زیر ساخت یک جامعه. تا نیاز مادی رفع نشود همه چیز بی معنی ست.
مردم با ما قهرند چون سر برده ایم توی پوستمان و غمی ماورایی داریم. اما اگر لباس کارگری بپوشیم و با آنها عرق بریزیم چه اتفاقی می افتد؟
آیا چیزی جز اعتماد به دست می آید ؟
اعتماد یعنی سر سپردن برای قبول تغییر. برای بالا زدن آستین همت.
باشد. من سپاسگذارم را اشتباه نوشته ام. آیا چنان جنایت بزرگی مرتکب شده ام که روی تمام اتفاقات جامعه را بپوشانم؟ آیا سزاوار مرگم ؟
باشد . خیلی مانده ادعای نوشتن بکنم. اما آیا بیشتر از کسانی که مدعی انجام کارهایی بزرگ بوده اند اما عمل درشان نبوده تقصیر کار بوده ام ؟
حتی اگر مدعی باشم کجای گوش این دنیا را کر کرده ام ؟ به که گفته ام شاهکار کرده ام ؟ یا جهان را عوض کرده ام ؟
تمام ادعایم شاید فقط این بوده که تمام انسانهای دنیا را درک کرده ام و با دردهایشان درد کشیده ام و با شادیشان شاد شده ام.
اگر این هم خطاست پس چه کسی باید حس همدردی داشته باشد ؟
اگر بنا به این باشد که هرکس به فکر خودش باشد من هم کلی مشکلات دارم که می توانم به آنها فکر کنم.
خانه ، ماشین ، کار ، پول ، مادر ، پدر ، همسر و هزار درد بی درمان. ولی آیا همه ی اینها آنقدر مهم هستند که من بخاطرشان غرق شوم ؟
واضحترین جواب این است که من هم مثل بقیه بالاخره هم صاحب خانه می شوم و هم پول و ثروت اما آیا می توانم چشمم را ببندم و مردمی را نبینم که به خصومت به من که می توانستم کاری بکنم اما نکردم نگاه می کنند ؟ آیا می توانم یک لقمه نان راحت قورت بدهم وقتی کسی در آن سر شهرم یا کشورم دارد گرسنه می خوابد ؟
من دارم و عروسی آنچنان می گیرم با مخارج کلان ، آیا دیگری دارد که حتی فقط یک عقد ساده بگیرد؟
من دارم که برای گوشی و ماشین و عروسک پول خرج کنم آیا دیگری دارد؟
اینکه دارم دلیل بر این نیست که از پولم به کسی بدهم. گدا که پرورش نمی دهم . اصلا" از گدا جماعت بدم می آید و تا می توانم کمک نمی کنم اما همسرم شاید که دل رحمتر از خودم باشد پولی کف دستش می گذارد.
گدا یعنی چه؟
اصلا" شده فکرش را بکنید ؟
گدا یعنی معضلی اساسی یعنی غده ی سرطانی یک جامعه ی مریض.
کار از اینها گذشته . شخصیت افراد هم مهم است .
اصلا" بی خیال… باز دردهایم تاره شد. چه می شود کرد قلبی مهربان داشتن اینطور چیزها را هم دارد.